۱۳۸۷/۱/۱۳

این اتش نهفته

جدید ترین کتابی که در مورد مهر پرستی منتشر گردیده است ، کتابی است تحت عنوان " این آتش نهفته "اثر خانم فاطمه ملک زاده که توسط نشر هزار کرمان در480 صفحه متن اصلی و21 صفحه مقدمه به قلم علیقلی محمودی بختیاری چاپ و نشر گردیده است .عنوان دوم این کتاب " تاثیر مهر پرستی بر حافظ شیرازی " میباشد .مطالب این کتاب در ده بخش به شرح ذیل تدوین گردیده است :
کلیات
منابع شناخت میترا
آیین مهر در ایران باستان
مراحل سلوک در ایین مهر
آیین مهر در روزگار دو امپراتوری بزرگ ایران
آیین مهر در میانرودان و سوگدیانا
پیوندهای دین مهر با دینهای دیگر
آیین مهر و غرب
نفوذ آیین مهر در اندیشه سهروردی
بازتاب آیین مهر در شعر حافظ
علاقه مندان به آیین باستانی مهر و شیفتگان افکار و اشعار ناب خواجه حافظ شیرازی را به مطالعه این کتاب دعوت میکنم . دوستان چنانچه در مورد این کتاب نظریه ای دارند محبت کرده ودر این متن اعلام نمایند.

نیایش در مهرابه



این فصل به زودی تکمیل و ارایه خواهد شد.

نیایشهای مهر (بر اساس منابع کهن شامل کتیبه ها)

این فصل به زودی تکمیل و ارایه خواهد شد.

اعتقاد اشکار حافظ به مهر پرستی


گرایشات مهرپرستانهً حافظ
تالیف:جواد مفرد كهلانhttp://far-hang.blogspot.com
کمتر از ذره نه ئی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی رقص کنان
برخی دوستان عنوان نمودند که عده ای حافظ را مهرپرست معرفی نموده و وی را محدود کرده اند در حالی که فلسفه و بینش اشعار وی نشانگر اعتقاد به وحدت وجود در اندیشه های او می باشد. نگارنده با توجه به منابع صرفاٌ تاریخی و دینی که در این باب در اختیار داشتم از جمله کتاب تاریخ ادیان کرد از پروفسور توفیق وهبی و تاریخ اشکانیان تألیف عبدالرفیع حقیقت و فرهنگ نامهای اوستای هاشم رضی به بررسی این امر پرداختم و این دو را در آیین مهرپرستی و استحالهً باطنی آن که اساس وشالوده بینش آنها بر پایهً وحدت وجود بوده است توأم یافتم. نگارنده پیش از این بررسی بر این باور بودم که در عهد حافظ مهر پرستی آیینی فراموش شده بوده است ولی با تفحص در تاریخ ادیان کرد معلومم شد همانطوریکه آیین زرتشت در شرق فلات ایران در لباس بودائیگری تجلی نموده در غرب ایران خصوصاٌ نزد یزیدیان آن جامهً مهرپرستی (خورشید پرستی) برتن نموده و در آسمان آبی آنجا و نیز در پرچم ملی کردان در اهتزاز بوده وهست. نگارنده اکنون تردیدی ندارد که نام یزیدی از نام بایزید بسطامی (یعنی گسترده تن و میهن هم کلام خداوند، ابراهیم خلیل الله)، طاووس اولیاء یعنی یکی از القاب معروف سپیتاک زرتشت (گئوماته بردیه) گرفته شده است و در اصل ربطی با یزید نداشته است و نام یزید ممکن است به واسطهً می پرستی (هوم دوستی) وی وارد شده باشد همانکه گویا گفت:"الا یا ایّها الساقی ادرکاسا وناولها". درباب مهرپرستی نیاکان کردان و لران باید گفت که اسلاف میتانی و کردوخی (سکائیان کیمری) و کاسی ایشان خورشید پرست (مهر پرست، میر پرست) بوده اند و همانطوریکه از نامهای پادشاهان معروف اشکانی موسوم به مهرداد بر می آید مهر پرستی در عهد اشکانیان مذهب رسمی دولت ایرانیان و حتی زمان کوتاهی مذهب دولتی رومیان بوده است. بعدها ایرانیان میر را که نام و لقبی برای ایزد خورشید (مهر) و همچنین پیامبرشان سپیتاک زرتشت بوده با امیر لقب امام علی جایگزین ساخته اند.علی الله ایها در واقع زمانی الوو الهی بوده اند. پروفسور توفیق وهبی در این باب گوید: "در واقع خدای متنفذ تمام کردها، مهر بود که عاشقانه او را می پرستیده اند(در تلفظ کردی به مهر، میر گفته میشود)، خدائیکه بدان سوگند یاد می کردند، خدای پیروزیها وقهرمانیها و خدای نجات دهنده ایشان، یعنی همان ایزد خورشید. اورا می پرستیدند و با توجه به تشریفات آئینهای مختلف که بدان وابسته بودند، و در آن مهر پرستش می شد قربانیها می دادند." وهبی در کتابش در نزد یزیدیها از سنت گاوکشی میر (مهر) و کتاب دینی آنان رش (به اوستایی یعنی قانون عدل و داد دینی) و رهبر دینی ایشان عدی (به اوستایی یعنی دانا و بینا، یکی از القاب زرتشت) و بابا شیخ (به مازندرانی پِر مغان، پیر مغان حافظ) سخن می راند که حجتهایی بر برداشتهای عالمانه او می باشند: گفتنی است در مازدران پِر(به کسر پ) به معنی پدر است بنابراین پیر مغان اشعار حافظ همان مقام هفتم و نهایی مهر پرستان یعنی پدر یا پدر پدران بوده است. ایشان دارندهً این مقام را کلاغ مقدس می گفته اند یعنی همان مقامی که در نزد صوفیان سیمرغ ، هد هد یا طاووس شده است. هاشم رضی در کتاب فرهنگ نامهای اوستا در این باب می آورد: "مقام پدر پدران که بسیار پارسا بود و عالی ترین مقام را در مدارج میترایی (مهری) داشت، در ادبیات پارسی، به ویژه در اشعار حافظ پیر مغان شد. مطالعهً اشعار حافظ در بارهً تأثیرات آیین میترایی در وی و همچنین نظر حافظ در بارهً آیین میترا و چگونگی اجمالی آیین میترا در عصر حافظ بسیار جالب است: حلقهً پیر مغانم ز ازل در گوش است بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود حافظ اشاره به آیین خود می کند. وی اشاره به ایران گذشته می کند. هنوز همان نیروی راستی و ایمان و درستی ایران باستان در وی بیدار است و اشاره می کند که تدلیس ها و سالوسهای عصر و صوفی بازی و خانقاه نشینی و راهبی که از مشخصات آن عصر شده بود، در وی و همراهانش بی تأثیر است، چون: (بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود) می دانیم روحانیان و بزرگان آیین میترایی نیز مغ خوانده می شدند (لابد همنان که موبدان زرتشتی ایشان را دروغگویان به مهر نامیده اند) و کتیبه هایی در تأیید این مورد موجود است. پیر مغان همان پتر (= پدر) مغان و بزرگ و سرور روحانیان آیین میتراست. گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن پیر ما گفت که در صومعه همت نبود جای دیگر با حسرت از سپری شدن سلطهً آیین مهر گفت و گو می کند: یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهرهً ما پیدا بود در این بیت اشاره است به نشان مهر که بر پیشانی مهری دینان، در مدارج معینی داغ می شد. رقم مهر تو بر چهرهً ما پیدا بود اشاره است به نشان مهر (رقم مهر) که بر پیشانی داغ می شد. یادباد آن که چو چشمت به عتابم می کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود در این بیت با نامبردن از عیسی در واقع از مهر (میثیا= مسیحا) یاد می کند و دلایل این امر امروزه واضح و مشهود می باشد. البته برای آن گروهی که در بارهً مهرو مسیح مطالعاتی داشته باشند. یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایتها بود و این نیز به مراسم میزد مهری و نوشیدن شراب و مجلس انس و صفا در مهرابه ها است، و بیت بعدی یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود اما این مراسم در کمال ادب و با توجه به وقار و اخلاق خاص مهری برگذار می شده است و آز آن صوفی مآبی و درویشی که همراه با کثافت کاری تاخلاقی و ایجاد خلسه و نشئه بود به دور می بود: یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب آن که اوخندهً مستانه زدی صهبا بود و در بیت بعدی به کلاه فریژی، یا کلاه شکستهً مهری اشاره می کند. این کلاهی است که از قسمت فوقانی به سوی جلو بر گشته وبه اصطلاح شکسته است و مهری دینان برای تشخیص به پیروی از میترا به سر می نهادند. همچنین به پیک خورشید در قالب مه نو اشاره می کند: یاد باد آن که نگارم چو کله بشکستی در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود شکی نیست که این غزل را حافظ با توجه به آیین میترا که خود از سالکان آن بوده سروده است. در باره این غزل و سایر غزلهای حافظ که اشارات صریحی در این باب دارد، جای مطالعهً بسیار است." شهاب الدین سهروردی فیلسوف کُرد/ ایرانی و محیی حکمت اشراق حدود دوقرن قبل از حافظ به صراحت از ایمان به مهر سخن می راند که ما آن را از مقالهً تجلی آئین مهر در دوران بعد از اسلام، تألیف عبدالرفیع حقیقت در اینجا ضمیمه می نماییم:" شهاب الدین یحیی سهروردی تنها فیلسوف بزرگ و شجاع ایرانی بود که پرده از روی عرفان کهن ایران که همان آیین مهر باشد برداشت و در رسالهً فارسی در حقیقت عشق خود دربارهً گاوی که (نزد مهرپرستان/ یزیدیان) معروف است که مهر می کشد عارفانه چنین نوشته است: " از آن صنعت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند و از آن صنعت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر(میر، امیر) خوانند." سپس می گوید مهر و عشق بنده ای است خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شده است و سلطان اول و ابد شحنگی کونین بدو ارزانی داشته است و این شحنه هر وقتی بر طرفی زند و هر مدتی نظر به اقلیمی کند و در منشور او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نهد می باید که خبر بدان شهر رسد گاوی ازبرای او قربانی کنند که "ان الله یأمرکم ان تذبحو بقرة" و تا گاو نفس را نکشد قدم در آن شهر ننهد و بدن انسان بر مثال شهری است که اعضای او کگوی های او و رگهای او جویهاست که در کوچه رانده اند و حواس و پیشه وران اند که هریکی به کاری مشغول اند. و نفس گاوی است که در این شهر خرابیها می کند و اورا دو سرو (شاخ) است، یکی حرص و یکی امل و رنگی خوش دارد، زردی روشن است فریبنده (گاو درخشان و خورشیدی)، که هرکه در او نگاه کند خرم شود (قیاس شود با خر دّجال).... نه پیر است که "البرکة مع اکابرکم" بدو تبریک جویند و نه جوانست که فتوای " الشباب شعبة من الجنون" قلم تکلیف از وی بردارند، نه مشروع دریابد نه معقول فهم کند، نه به بهشت نازد نه از دوزخ ترسد. نه به آهن ریاضت زمین بدن را بشکافد تا مستعد آن شود آن شود که تخم عمل افشاند و نه به دلو فکرت از چاه استنباط آب علم می کشد تا به واسطهً معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان خود کامی چون افسار گسسته می گردد و هر گاوی لایق این قربانی نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هر کس را آن دل نباشد که این قربانی تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید."....یکی از مورخان قرن پنجم میلادی (؟) گوید: خورشید را بدان اعتبار مهر خوانده اند که احسان بی منت و عدل شامل دارد. مهر یا میثرا در وهله اول و بالذات به معنی عشق است، ولی عشق مادام که در ممکنات جریان دارد آلوده مشوق است و شوق از وجدان چیزی و فقدان چیزی بر نمی خیزد. چون عشق(مهر) در نتیجهً تطورات از آلایش شوق پاک شود عشق حقیقی می گردد." در مجموع می توان گفت حافظ از لحاظ احساسی ایزد مهر و خورشید را که به همراه مادر زمین خدایان طبیعی ما می باشند پرستش می نموده است ولی از لحاظ منطقی آن را هم چندانکه باید و شاید قبول نداشته است و گر نه نمی سرود: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر به نه چو نه دیدند حقیقت ره افسانه زدند. پیداست روح سرکش و بی قرار حافظ بالاتر از این بینشهای باستانی و طبیعت گرایانه بوده است چنانکه جایی می گوید: در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم او در فغان و در غوغاست جای دیگر در رد ادیان و مذاهب زمان خویش می سراید: بیا تا گل برافشانیم و طرحی نو در اندازیم بساط کهنه بر چینیم و طرحی نو در اندازیم سر انجام به قول محمودی بختیاری با بیت دیگری از حافظ شرفی دیگر به این گفتار بخشیم : بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد علیقلی محمودی بختیاری در فرهنگ و تمدن ایران در باره همین اوراق و کتب مورد نظر می آورد حافظ در اینجا آن را در معنی مطلقش به جای قرآن و به اصطلاح کتب آسمانی دیگر می گیرد.

۱۳۸۷/۱/۸

ارتباط عقاید صوفیگری ودرویشی با عقاید مهری


مثنوي همخواني آزاد انديشه‌هاي مولاناست
2 آبان 1386 ساعت 10:26
گزارشگر : آناهيد خزير
دكتر میرجلال‌الدین کزازی شاهنامه پژوه و استاد دانشگاه: ادب نهانگرايانه و فرهنگ درویشی و صوفیانه می‌تواند دنباله ادب پهلوانی و حماسی باشد، از اين روي در ادب نهانگرایانه هماورد درونی می‌شود و به سخن دیگر درویش با خویش در کشاکش است.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، در ابتدای نشست درس‌گفتارهايي از مولانا كه در شهر كتاب مركزي برگزار شد، دکتر میرجلال‌الدین کزازی شاهنامه پژوه و استاد دانشگاه گفت: در جلسه پیشین به شیوه پدیدارشناسی که فرنگیان به این نام نهاده‌اند به شاهنامه و از سوی دیگر به ادب صوفیانه پارسی نگریستیم و نشان دادیم که چه پیوند بنیادین و ساختاری در میانه این دو سامانه فرهنگی و ادبی می‌تواند بود. در ادب صوفیانه و فرهنگ درویشی نیز همچنان پایه بر ستیز و هماوردی و کشاکش است؛ آنچه كه بنیاد حماسه را می‌سازد و مرزی که این ستیزه‌ها و هماوردی‌ها را در ادب پهلوانی و نهانگرایانه از یکدیگر جدا می‌دارد این است که در ادب نهانگرایانه هماورد درونی می‌شود به سخن دیگر درویش با خویش در کشاکش است. وي در ادامه افزود: در ادب حماسی هماورد هر که باشد و یا هر چه، همواره بیرونی می‌‌ماند از این سوی مایه شگفتی نیست که ما ساختارهای اندیشه‌ای و بن مایه‌های ادبی فرهنگ و ادب حماسی را در فرهنگ و ادب نهانگرایانه بازیابیم، این بازیافت و بازتاب بنیادهای حماسی در ادب صوفیانه از نگاهی همچنان فراخ به دو گونه بخش می‌تواند شد. یکی بازتاب‌های برونی و دررویه است و یا به سخن دیگر بازتاب‌های پندارینه و زیباشناختی که ویژه ادب صوفیانه نیز نیست در هر زمینه و قلمرو و سامانه‌ای ادبی دیگر هم می‌توانیم به چنین بازتاب‌هایی بازخوریم، بازتاب‌هایی که در شگردهای آرایه‌های ادبی دیده می‌شوند. در آن نمونه که من آن را چشم زد یا تلمیح می‌نامم این است که در آرایه‌ای ادبی یا در نمونه‌ها و اشارات‌های گوناگون کمتر سروده‌ای را در پهنه ادب پارسی می‌توانیم یافت که در آن چشم‌زدی نمونشی به جهان شاهنامه آورده نشده باشد اما خواست ما پرداختن به اینگونه بازتاب‌ها نیست. وی خاطرنشان كرد: این نمودهای ادب حماسی در ادب صوفیانه نمودهایی است زیباشناختی که در رویه می‌ماند خواست ما آن نمودهایی است که به شیوه‌ای گوهرین، ذاتی و سرشتین از ادب حماسی در ادب درویشی به یادگار مانده است. می‌سزد که در دو کمانه اندکی این دوگونه را بکاوم زیرا همیشه می‌تواند مایه سرگشتگی و کژروی شود و در بررسی‌ها و پژوهش‌های ادبی دامگاهی است که گاه در آن می‌افتند. کارکردهای زیباشناختی با کارکردهای اسطوره‌ای و یا نمادشناختی درمی‌آمیزند. کارکردهای زیباشناختی آفریده پندارسخن‌ور است مانند هر شگرد و شیوه و ترفند ادبی به گفته‌ای دیگر به خواست و آگاهانه در سروده راه می‌جوید هم از این روست که می‌تواند از سخنوری به سخنور دیگر یا از سروده‌ای به سروده‌ای دیگر نزد سخنور یگانه دگرگون شود. سخنور خوش می‌دارد که بالای یارخویش را در بلندی و به اندامی به سرو مانند کند، آن بن مایه‌ها و کارکردهای نمادینه و اسطوره‌شناختی همواره یکسان است زیرا آفریده پندار سخنور نیست اگر سخنور آنها را حتی به شیوه زیباشناختی به کار بگیرد آن را به فرهنگ به وام می‌ستاند. مؤلف مجموعه نامه باستان به اشعار حافظ اشاره کرد و ابراز داشت: حافظ در اشعار خود نمی‌تواند استعاره‌ای را به جای زهره بنشاند زهره همواره خنیایی، رامشگر، دستان‌زن و آوازه‌خوان است چه در بیت‌های خواجه باشد چه در سروده‌های هر سخنور دیگر باشد شاید واژگان دگرگون شوند گاهی رامشگر بدانند گاهی خنیایی گاهی دستان‌زن و گاهی رقصنده اما آن ویژگی و خویشکاری آن‌چنان که گذشتگان می‌گفتند همواره یکسان است هرگز بهرام که ایزد جنگ است نمی‌تواند رامشگر شمرده شود. اين نكته بن مايه‌اي اسطوره شناختي و نمادين است كه سخنور آن را از فرهنگ مي‌ستاند و آفريده ذهن و پندار شاعرانه او نيست. وی سپس با خواندن بخش‌هایی از قصه‌‌هاي مثنوی که در آن مردی در زمستانی سرد به شکار اژدهایی فسرده و یخ زده می‌رود غافل از اینکه اژدها زنده است، گفت: پیشینه داستان اژدهای نفس که نمادی است از ادب اسطوره‌ای و در عین حال پهلوانی، بعدها به مثنوی و ادب نهان گرایانه ما راه جسته است. در نمادشناسی ایرانی، اژدها نماد اهریمن است و مرگ انگیز، نه پاره‌ای از فرهنگ. این شاهنامه پژوه خاطرنشان کرد: آنچه ما مي‌خواهيم در اين گفتار نمونه وار بدان بپردازيم بازتاب ها و نمودهاي از گونه دوم است. آن نهادها و بنيادهايي كه از فرهنگ اسطوره‌اي و فرهنگ حماسي كه بيشترين بازتاب را در شاهنامه و سروده‌هاي پهلواني يافته است در فرهنگ نهانگرايانه و ادب صوفيانه برجاي مانده است. مثنوي بر پايه گونه‌ای همخواني آزاد انديشه‌ها و تداعي غول‌آسا پديد آمده است، مولوي داستاني را مي‌آغازد اما در گيراگير بازگفت داستان زمينه‌هاي گوناگون را مي‌كاود و خيزابه‌هاي معني يكي پس از ديگري از درياي ياد و نهاد او برمي‌جوشد و در پي يكديگر مي‌شتابند، سخن رنگ و آهنگ گوناگوني مي‌يابد اما سرانجام مولانا بازمي‌گردد به داستان نخستين. هم از اين ديد مثنوي شاهكاري است كه همتايي براي آن در ادب جهان نمي‌توان يافت. كتابي است كه مي‌بايد آموختاري باشد. كتاب را مولانا سروده است به خواست شاگردان خويش تا رازها و انديشه‌ها و رفتارهاي نهانگرايانه را در آن بازنمايد اما به هيچ كتابي آموختاري نمي‌ماند به ناگاهان در بي‌زمان و ناكجا آغاز مي‌گيرد و به ناگاهان در بي‌زمان و ناكجا پايان مي‌پذيرد. سرودن مثنوي هرگز سنجيده و انديشيده نبوده است هرگز مولانا همانند امروزيان يادداشت‌هايي نداشته و طرحي در ذهن نمي‌داشته است تا از آن پژوهيده‌ها و يافته‌ها در نوشتن بخش‌هاي گوناگون از سرودن آنها بهره ببرد خود به زيباترين شيوه‌اي كه مي‌توان در آغاز دفتر دوم اين راز را بر ما گشوده كه مثنوي چگونه سروده شده است. میرجلال الدین کزازی سپس به ریخت شناسی عدد هفت در ادبیات پهلوانی و نیز زیباشناختی پرداخت و افزود: يكي از بنيادهاي پرآوازه در آيين درويشي آن هفت پايگاه، هفت زينه و يا هفت شهر عشق است كه هر رهروي مي‌بايد از آنها يك به يك بگذرد تا به فرجام گشت و گذار شگفت خويش در جهان معنا برسد. آن هفت شهر چنين است طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فنا که مولانا مانند ديگر سخنوران درويش كيش بارها به سخنان گوناگون در مثنوي و غزل‌هاي ديوان شمس از آن نام برده است. مي‌توان بر آن بود كه اين هفت پايگاه و شهر عشق در پيوند است با هفت دستبرد در معناي كهن واژه، كار شگرف پهلواني كه پهلوانان تهم آييني مي‌بايست بدان‌ها دست مي‌يازيدند، پهلواني مي‌توانسته به پهلوان آييني و سپند و پاك دگرگون شود و شايسته برناي تهم باشد كه از هفت خوان بگذرد هم از اين روست كه رستم از هفت خوان گذشته و تهمتن است چون او پهلواني است كه به تهمي رسيده است و پهلواني شايسته آن نيست كه تهم خوانده شود و اگر اسفنديار نيز گاهي تهم خوانده شده است براي اين است كه از هفت خوان گذشته است. وی در ادامه افزود: موبدان زرتشتي هفت خوان اسفنديار را بر پايه هفت خوان رستم ناميده‌اند. هفت خوان زرتشتي چنين است: سرباز، شير، كلاغ، شيرشاهين، پارسي، خورشيد و پدر. رنگ‌هاي گيتي جان‌ها را دل پسند مي‌داند و فريفته رنگ‌ها مي‌شود از اين روي فرود مي‌آيد اما اين فرود نمي‌توانسته يكباره روي دهد چون جان‌ تابناك در دم نمي‌تواند در تنگناي تيرگي تن جاي بگيرد. اين جان‌ها هفت بار مي‌آلايند و پستي مي‌گيرند از هفت اختر مي‌گذرد تا مي‌رسند به ماه پايه كه مهريان باخترینه آن را دروازه مردمان مي‌ناميده‌اند و درویشان ایرانی آن را قوس نزول نامیده‌اند. هفت بار می‌باید بپالاید و بپیراید و از آلایش‌ها پاک شود تا بتواند به جایگاه نخستین برگردد این هفت پالایش همان است که آن را زینه‌های هفت گانه مهری می‌نامیم. هنگامی که مهرپرست به خورشید می‌رسیده راه برای فرا رفتن او گشوده می‌شود و مهریان باخترینه خورشید را دروازه خدایان می‌نامیدند و کمانه فراز قوس صعود همان است که در زبان قرآن هبوط و عروج خوانده شده است. اين شاهنامه پژوه يادآور شد: هنگامی می‌توان از دروازه خدایان از خورشید که ششمین زینه است گذشت که تیرگی تن و بهینگی من یکسره از میانه برخیزد در آن هنگام درویش بر اژدهای درون خود چیره شده است. تن و من و نفس ما بر ما نهان است بازی‌هایی نغز و فریب‌آمیر دارد و هر دم به گونه‌ای خود را می‌آراید مانند زن جادو که خوان دیگری است دشمنی نیست آشکار در برون و مانند هماورد حماسه دشمنی است رنگ آمیز فریفته که به آسانی نمی‌تواند مگر اینکه او بخواهد و آنجا که خورشید است هیچ تیرگی و سایه‌ای تاب ماندن ندارد زمانی که نهاد و درون درویش دل به خورشید رسید و غبار آخر شد و سایه بر فروغ رنگ باخت تیرگی تن و جادوی نفس به پایان خواهد رسید. هنگامی که مهرپرست از چنگ من و چیرگی تن می‌رسته است و تن به مرگی نمادین می‌داده است و با او همان رفتاری را می‌کرده‌اند که با مردگان می‌کنند. این هفت را در این سه سامانه گوناگون می‌توان با یکدیگر سنجید هر چند از برون شاید پیوندی با هم نداشته باشند اما می‌توان در میان سرباز، کشتن شیر و طلب در میانه شیر، چیرگی بر تشنگی و عشق در میان کلاغ، کشتن اژدها و معرفت در میان شیر شاهین، کشتن زن جادو و استغنا در میان پارسی، چیرگی بر اولاد و توحید در میان خورشید، کشتن ارژنگ دیو و حیرت در میان پدر، کشتن دیو سپید و فنا پیوندهایی یافت. از آنکه چگونه برآنیم که ادب صوفیانه و فرهنگ نهانگرایانه دنباله‌ای بر ادب حماسی و فرهنگ پهلوانی است. کسی که به دروازه خدایان خورشید می‌رسد و ارژنگ دیو را از پای درمی‌آورد به شگفتی و حیرت دست می‌یابد. دکتر کزازی در خاتمه سخنانش گفت: شگفتی و حیرت مغز آگاهی است زیرا بیشترین آگاهی دیوانگی است و دیوانگی فرازنای فرزانگی است، مغز خردمندی است. گاهی خرده می‌گیرند که آیینی که فرجام آن دیوانگی است چه آیینی است ولی این خرده از نادانی است. دوگونه دیوانگی است یکی آن دیوانگی که در این سوی خرد است و هنوز به خرد نرسیده است این دیوانگی روان پریشی، بیماری،کانایی، کودنی و کندذهنی است و آن دیوانگی دیگر آن است که در آن سوی خرد است کسی می‌تواند به آن سوی دیوانگی برسد که خرد را درهم پیچیده باشد به کناری نهاده و او را تنها با این دیوانگی می‌توان شناخت و دستاورد این دیوانگی شگفت‌زدگی و حیرت است که از روشنایی دل برمی‌خیزد و در پی آن پدری که هفتمین زینه است، فنا و کشتن دیو سپید را به دنبال دارد. مگر نه این است که پوشنده‌ترین و ستبرترین پوشش و پرده خورشید پرتو آن است ما خورشید را نمی‌توانیم ببینیم از بسیاری فروغ آن، گاهی روشنایی همان کاری را می‌کند که تاریکی و آنجا سخن از دیو سپید رفته است. سپیدی دیوگونه‌ای شگفت است برای اینکه در پیشینه و سنت دیو همواره با سیاهی در پیوند است شاید این ویژگی سپید بدین نکته نغز بازگردد اما اینجا رستم در واپسین خوان با دیوی می‌جنگد که سپید است فریفته آن درخشش آن دانایی برترین که آن دیوانگی خواندیم هم نمی‌باید شد، چه زمانی این شگفتی روی می‌دهد هنگامی که من در او از هم می‌پاشد هنگامی که آن سیمرغ در قاف غربت سرانجام به سیمرغ می‌رسند آنگاه که در خود می‌نگرند سیمرغند و آنگاه که در سیمرغ می‌نگرند سیمرغند نه چشمی مانده است و نه هوشی نه تنی نه جانی که سخن از سیاهی و سپیدی یا کفر و ایمان برود. هفدهمین دوره از درس‌گفتارهايی درباره‌ مولانا با عنوان «فردوسی و مولانا» به بررسی مهم‌ترين ويژگی‌های شعری هر يك از این دو پديدار بزرگ ادب پارسی اختصاص داشت.

۱۳۸۷/۱/۶

بیستون نیایشگاه مهرپرستان



بیستون قبله گاه مهر پرستان

« بیستون ده‌خیلم فرهادت ها کو ؟
شیرین شازایه‌ی ناشادت ها کو ؟
چه‌ت کرد وه فرهاد جگرين خاقان ؟
ئه‌را بی ده‌نگی ؟ ده‌نگت بایده بان !
چو سه‌ر فه‌رهادت نيا وه بان سه‌نگ ؟
عه‌رسه‌ت وه شيرين چو ئاوه‌رد وه ته‌نگ ؟ »
در 30 کيلومتری شهر هنرپرور و قديمی کرمانشاه کوهی به نام بيستون ايستاده که حوادث زيادی را پشت سر گذاشته و همچنان پا بر جا، حکايات و روايات مختلفی را با خود دارد که بيننده‌اش را سخت به تأمل وا می‌دارد.داستان شورانگيز عشق فرهاد به شيرين است؟ کارنامه‌ی فتوحات پادشاه امپراطوری هخامنشی است؟ يا سخن از قبله‌گاه مهرپرستان است؟
بيستون از سنگ خاراست و در کتاب‌ها و متون تاريخی از آن به نام‌های بغستان به معنای جايگاه خدايان، بهستان، بهيستان، بهيستون، بهستون و بيستون ياد شده است.
غرب ايران که امروزه همچنان پايگاه دين مهر به شمار می‌آيد تا ظهور اسلام رسماً مرکز تجمع مهرپرستان بوده و حکومت ساسانی هم نتوانست پايگاه مردمی اين دين را در منطقه از ميان بردارد و دين زرتشتی را جايگزين دين مهر نمايد و زرتشتى‌گری همچنان در شرق ايران گسترش يافت. و آن چه روشن است اين که دين مهری محبوبيت بسيار در ميان عامه داشته و زرتشت موفق به از بين بردن کامل آن نشد و در آغاز تبليغ دينش با مخالفت شديد مهرپرستان مواجه شد .با اين وصف، مهر با شکوهی بسيار در اوستا جلوه‌گر می‌شود از جمله در یشت دهم اوستا، که از او به عنوان مهر نيکوکار، نيرومند، عاليقدر، باهوش، فاتح صاحب ده هزار چشم، هزار گوش و ده هزار جاسوس است.
امپراطوران روم با پيروزی قطعی دين مسيح در قرن 4 م و پادشاهان ساسانی با نفوذ موبدان زرتشتی تلاش زيادی برای نابودی دين مهر کردند و آن چه را که نتوانستند و يا نخواستند از ميان بردارند با نام ديگری وانمود کردند. آن‌چنان که تأثير و نشانه‌های آيين مهر را می‌توان در بيشتر اديان، آيين‌ها، مراسمات و فرهنگ‌ها در شرق و غرب ديد.
پيروان آيين يارسان عملاً عقايد مذهبی و جهان بينی دينی و حتی روش زندگی و آداب و رسوم مهرپرستان را در جم‌خانه و رسم قربانی و دفن استخوان قربانی و اعتقاد به هفت و پير را دارند(1)
می‌توان از سروده خسرو ابن ابراهيم ملقب به ناری (736 ـ 678 ه) از ياران سلطان سهاک (بنيانگذار آيين ياری) مدد جست. وی در نامه سرانجام (کتاب مقدس یارسان) می‌فرمايد:
« ناميما مهره، ناميما مهره
نه قله الست، ناميما مهره
دوانزهم حلقم، نودجله ودهره
هر کس غفلت کرد آنه پيش زهره »
(ترجمه: نامم مهر است، در ازل هم نامم مهر بوده است. دوازدهمين حلقه از حلقات در روزگار هستم و هر کس از حقيقت غافل باشد دنيا به کامش زهر است.)(2)
و همچنين در اسلام، عرفان ايرانی و اشعار فارسی هم‌چون اشعار حافظ که بارها و بارها از لفظ پيرمغان، ديرمغان، خرابات‌مغان، مغ‌کده، مغ‌بچه، مغانه و ... ياد می‌شود تأثيرگذار بوده است.
در ايران در جشن شب يلدا که جشن زایش مهر است هندوانه و انار تهيه می‌شود که نمادی از اشتراک رنگ ارغوانی اين ميوه‌ها با رنگ ارغوانی سپيده‌دم هنگام طلوع آفتاب است که يادمان روزگار مهر است و يا مهرابه‌ها و طاق‌های پرستشگاه‌ها در بيشتر اديان و مذاهب به همان شکل محدب است که نشانه گنبد آسمان است که در آيين مهر به شکل غار بوده است. سوگند خوردن به آفتاب و زردی طلوع و غروب خورشيد، سنت و فرهنگ زورخانه‌ای، معماری و بنای ساختمان‌های رو به مشرق، افروختن شمع و تقدس آب و روشنايی همگی يادگارهايی از دوران ميترائيسم است.
تأثير آن در غرب به اين شکل است که بالاپوش پاپ همچون پسران مهر يا سربازان مهر به رنگ ارغوانی است.(3)
در کشورهای اروپايی هم‌چون رومانی هنوز هم مردم خانه‌های خود را به سمت مشرق می‌سازند تا هر بامداد و شامگاه بتوانند نور خورشيد را به خانه‌های خود دعوت کنند و يا جنگ با گاو که يک رسم مذهبی مهری بوده و دسته‌های گاو‌باز آن را در ميدان‌های عمومی مخصوص اين کار با شنل و لباس و کلاه مهری با آداب خاص انجام می‌دادند. و اکنون در جنوب فرانسه و اسپانيا به وسيله گاوبازان حرفه‌ای (ماتادورها) در جاهايی شبيه همان ميدان‌ها و همان شنل و لباس و کلاه با مختصری تغيير انجام می‌شود. با اين تفاوت که گاوباز مهری گاو را به خاطر غلبه بر نفس اماره و پليدی بر طبق رسوم مذهبی می‌کشته در صورتی که گاوباز امروز به هدف قهرمانی ندانسته اين سنت و آداب مذهبی مهری را انجام می‌دهد.(4)
اين در حالی است که بيشتر تاريخ‌نويسان و پژوهندگان شرقی و غربی هميشه تا آن‌جا که می‌توانستند در پوشاندن حقيقت دين مهر و نابود کردن يادگارهای آن فروگذار نکردند.(5)
در روايت‌های مهری آمده که مهر در غاری زائيده شده و از اين رو غار و کتيبه و دخمه در آيين مهر يا میترائيسم نقش پرستشگاه را ايفا می‌کند و مکان‌هايی بوده‌اند که اولين پرتوهای خورشيد صبح بر آن می‌تابيده است. پرستندگان آيين و کيش مهر يا کيش بغانی که ريشه آن نيايش آفتاب و روشنايی است مراسم ويژه مذهبی خود را در تاريکی غارها برگزار می‌کردند.
اين امر از معابد کوچک مهر که تا قبل از پيدايش مسيحيت در اروپا، عبادتگاه مهرپرستان بوده و اکنون نيز شناسايی شده‌اند معلوم می‌شود.
آن‌جا که خاک زمين برای بنای معابد غاری و زيرزمينی مساعد نبوده معابد مهر را بر روی زمين بنا می‌کردند. درون معبد راهروی بوده که در دو سوی آن سکوهايی برای نشستن مهرپرستان بنا شده بود و در انتهای راهرو مهراب مهر بوده که نقش مهر را در حال کشتن گاو نر نشان می‌دهد و در دو سوی آن نقش دو مشعل‌دار ديده می‌شود.
در زير کتيبه و نقش برجسته داريوش اول در بيستون بقايای يک بنای سنگی ديده می‌شود. اين بنا صفه‌ای به بلندی يک و نيم متر است و به صورت خشکه چين با سنگ‌های نتراشيده ساخته شده است بر روی اين صفه راهرويی به عرض يک و نيم متر و درازای هفت متر وجود دارد که بنا را به دو بخش تقسيم می‌کند و در انتهای اين راهرو اتاقی به ابعاد 5/3 ـ 5/6 متر قرار دارد. در کاوش‌های باستان شناختی اين بنا که قدمتش به نيمه‌ی اول هزاره اول پيش از ميلاد تعلق دارد، قطعه سفال‌هايی به دست آمده که با سفالينه‌های مادی شناسايی شده از گودين تپه کنگاور و نوشيجان ملاير قابل مقايسه است. کاوشگران اين بنا را نيايشگاهی از دوران ماد می‌دانند.
از ديگر مهرابه‌ها يا نيايشگاه مهريان می‌توان آتشگاه طلاق‌گرا در ذهاب (کرمانشاه) و دکان داوود را نام برد که همچنان پيروان آيين ياری (يارستان) در روزها و اعياد مذهبی در مقابل دخمه يا دکان داوود به تنبور نوازی و کلام خوانی يا برگزاری جم و نيايش می‌پردازند.
کتيبه بيستون که بر کوه بيستون نقش بسته به فرمان داريوش اول در کوه بيستون حک شده است. اين سنگ نبشته که در قرن نوزدهم ميلادی توسط مستشرقينی هم‌چون راولينسن ترجمه شده با نام خدای بزرگ اهورامزدا شروع و سپس با اين کلمات آغاز می‌شود، منم داريوش ـ شاه بزرگ ـ شاه شاهان ـ شاه پارس ـ شاه بسياری از کشورها ـ پسر ویشتاسب، پسر ارشام هخامنشی، و بعد از معرفی خود، نام اجزا مختلف امپراطوری هخامنشی يعنی سرزمين‌های تحت فرمان را آورده و سپس شرح می‌دهد که چگونه ياغيان و شورشيان را سرکوب کرده.
نقش‌های اين اثر تاريخی به سطحی به طول 6 متر و عرض يا ارتفاع 3 متر و 20 سانتی‌متر حجاری شده و شامل تصوير داريوش، کماندار، نيزه‌دار شاهی و 10 تن شورشگر که يک تن در زير پای داريوش (گئومات مغ) و 9 تن دست بسته در مقابل او قرار دارند. در زير نقش‌ها خطوط فارسی باستان در 414 سطر در 5 ستون و به طول 23/9 (نه متر و بيست و سه سانتی‌متر) و عرض يا ارتفاع 63/3 (سه متر و شصت و سه سانتی‌متر) قرار دارد که در متن کتيبه داريوش به شرح جنگ‌ها و سرکوب ياغيان می‌پردازد. 9 تن شورشگر کشورهای تابعه دستشان از پشت بسته و به گردن‌هايشان طنابی کشيده‌اند. در بالای سر هر يک از اسيران و در زير تنه گئومات مغ و بر روی دامن جامه اسير سوم نام پادشاه شورشگر که نقش او نيز آمده و جايی که در آن‌جا شورش آغاز شده در لوحه کوچکي ذکر شده است در تمام اين لوحه‌ها يک نکته يادآوری شده، که مدعی «به دروغ» خويشتن را شاه خوانده است.
به نظر هرودت، مغان يکی از شش قبيله مادی هستند پس مسئله قبضه کردن قدرت به دست مغان صرفاً انگيزه سياسي پيدا می‌کند و مبتنی بر همين نظريه است که استاد «بنونيست» انتقام وحشت‌انگيز داريوش جانشين کمبوجيه را از موبدان و کشته شدن آنان را توجيه می‌کند. داريوش در سنگ نبشته بيستون توجه زيادی به توصيف اين حادثه نشان داده است. درباره‌ی شورش گئومات مغ مباحث ضد و نقيضی ابراز شده است بعضی‌ها مغان را از مخالفان دين زرتشت می‌دانند و این که قيام گئومات مغ بر عليه هخامنشيان به اين سبب بوده است.
در زير کتيبه بزرگ بيستون 11 کتيبه کوچک وجود دارد که به سه خط و زبان پارسی باستان، عيلامي و بابلي تنظيم شده است.
داريوش هخامنشی به واسطه اهميت اقتصادی و سوق‌الجیشی کرمانشاه علاوه بر اين که آثار تاريخی بيستون را به يادگار گذاشته جاده‌ای ساخته که از بابل به نينوا و سارد اتصال داشته و کرمانشاه را به همدان متصل می‌کرده و تسهيلات زيادی از نقطه‌نظر رفت و آمد بازرگانان و لشکرکشی ايجاد کرده است اما سپس با تصرف کشورهای هم‌جوار در غرب کشور پايتخت به پاسارگاد انتقال می‌يابد و مجدداً راه‌های جديدی از منطقه کوهستانی زاگرس به منظور ارتباط با پايتخت احداث می‌شود.
ايزيدور خاراکسی جغرافی‌نويس باستان، درباره راه کاروان رويی که از شرق بابل تا مرزهای خاوری امپراطوری روم کشيده شده شرحی نوشته و در آن بيستون را با باپتانا در ناحيه کامبادنا ناميده است. با وجود اختلاف نام بيستون با پتانا که ايزيدور از آن ياد کرده، در يکی بودن آن‌ها کمترین تردید را می‌توان داشت، چون در اين کتيبه داريوش از ناحيه کامبادنا در سرزمين ماد نام برده است.(6)
به طور کلی حجاری بيستون از نظر تدوين و ترکيب اجزاء، نقش آنوبانی پادشاه لولوبی در سرپل‌ذهاب و نقش نارام‌سين پادشاه اکد را در در بنددگاور کردستان عراق در ميزان گسترده‌تر تکرار می‌کند.
در جهت جنوبی حجاری داريوش بر سينه کوه بيستون ديواره حجاری شده بزرگی وجود دارد که در بين مردم کرمانشاه به فراتاش يا فرای‌تاش(فرهاد تراش) معروف است.
(فرا) در لفظ کُردی مخفف (فراد farad) به معنی فرهاد می‌باشد و (تاش) در فرهنگ کُرد به دليل دارا بودن معنای برش‌خوردگی در سنگ يا ستيغ صخره در ترکيب با (فرا) به معنی (فرهادتراش) می‌باشد.
پهنای فراتاش 180 متر و بلندی آن 23 متر است که اثری از نوشته‌ای بر روی اين سنگ ديده نمی‌شود. اهالی منطقه حجاری فراتاش را کار فرهاد کوه‌کن می‌دانند و معتقدند که فرهاد به خاطر عشق به شيرين ـ زن عيسوی خسرو پرويز ـ بدين کار سنگين تن داد.
داستان فرهاد و داستان پيکر تراشی است کُرد، که دل به عشق شيرين همسر خسرو دوم، پادشاه ايران در سده‌ی هفتم پيش از ميلاد می‌بازد. شيرين وی را بر آن می‌دارد که کوه زادبومی خود را تخريب کند اما سرانجام چنان که شيوه‌ی مردم دشت‌نشين است به او خيانت می‌کند؛ فرهاد در پنجه نااميدی خود را از کوهی که به ويرانی‌اش دست گشوده فرو می‌افکند.(7)
تصور همگان از جمله شعرای ادبيات فارسی بر اين بوده که فرهاد شاهزاده‌ی چينی است. اما مورخين از جمله شرف‌خان بدليسی در کتاب شرفنامه چاپ مصر ص 31 فرهاد را کُرد و از ايل کلهر می‌داند.(8)
داستان عشق فرهاد الهام بخش بسياری از هنرمندان و شاعران ايرانی هم‌چون نظامی گشته و می‌توان از آثار نفيس بزمی ‌سرايان کُرد؛ خانای قبادی با منظومه زيبای خسرو و شيرين، ميرزا الماس‌خان کندوله‌ای با کتاب شيرين و فرهاد و ميرزا شفيع پاوه‌یی صاحب منظومه‌ی شيرين و فرهاد و ... نام برد.
از ميرزا شفيع پاوه‌یی:
« روزگاران داد روزگاران داد
ويم په‌ی ويه رده‌ی روزگاران داد
په‌ی که‌چی ده‌وله‌ت که‌فته کاران داد
په‌ی بی شه‌رتی شه‌رت شه‌هرياران داد
په‌ی شوخی شيوه‌ی خال شيرين داد
په‌ی ره‌بخه رويی فرهاد چين داد
هه‌ر که‌س نه‌شنه‌فتدن گوش بدووه ده‌نگ
فرهاد چيشش که‌ردنه به‌رد چه‌نی سه‌نگ ...»
مينا آديوند (آينه‌وند) از شاعران برجسته لرستان می‌گويد:
« فه‌رهاد چه‌ن سال تاش بيستون کاوا
فه‌رق ويش ئه‌ونیش قوله‌نگ شکاوا
کاری بی زامش نه‌وی موداوا
هه‌ر چه‌ن ليوياوه شيرين نياوا
فه‌رهاد آسای عه‌زم بيستون کومه‌ن
يا مه‌ن هوم پی موت بی واده‌ی تو مه‌ن »
فرهاد در ادبيات و فرهنگ اين ديار سمبل عاشقی زحمتکش و بی‌بهره از عشق می‌باشد که هميشه از او با عنوان‌های سنگ‌تراش، کوه کن و ... ياد می‌کنند.
ترانه‌های محلی و فولکولور هم از حکايت فرهاد و بيستون متأثر بوده:
« 1 ـ خيالات سه‌نيه دل ته‌رف تونم
چو فه‌رهاد شه‌هيد پای بيستونم
2 ـ يه خو فه‌رهاده‌ن شازاده‌ چينه‌ن
قسمت ئاوه‌رده کوه بيستونن
3 ـ هه‌ر شه‌و له دوریت فه‌ره هولمه
چه‌نه بیستون خه‌م وه کولمه
4 ـ ئوشن له تیشه فه‌رهادت کوه بیستون چاک چاکه
یه ک کار فه‌رهاد نیه، یه کار عشق پاکه »
پی‌نوشت‌ها:
1 ـ جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاه ـ محمدعلی سلطانی ـ ص 21
2 ـ اسطوره اهل حق ـ ایرج بهرامی ـ ص 57
3 ـ مقاله خرابات مغان ـ دکتر حسین وحیدی ـ ماه‌نامه حافظ ـ شماره 24
4 ـ اسطوره اهل حق ـ ایرج بهرامی ـ ص 75
5 ـ جستار در مهر و ناهید ـ جلد 1 ـ دکتر محمد مقدم ـ ص 7
6 ـ گذری بر تاریخ کرمانشاه ـ جلد 1 ـ هرمز بیگلری ـ ص 47
7 ـ با این رسوائی چه بخشایشی ـ ترجمه ابراهیم یونسی ـ ص 37
8 ـ شیرین و فرهاد ـ میرزا شفیع پاوه‌یی ـ ص 2

منابع:
اسطوره اهل حق ـ ايرج بهرامی
آيين ميترا ـ مارتين و رمازرن ـ ترجمه بزرگ نادرزاد
بيستون (چاپ ميراث فرهنگی)
گذری بر تاريخ کرمانشاه ـ هرمز بيگلری
ماه‌نامه حافظ
با اين رسوايی چه بخشايشی ـ جاناتان رندل ـ ترجمه ابراهيم يونسی
شيرين و فرهاد ـ ميرزا شفيع پاوه‌يی
جغرافيای تاريخی و تاريخ مفصل کرمانشاه ـ محمدعلی سلطانی
از بيستون تا دالاهو ـ امين گجری (شاهو)

مهرابه خوروین


میراث مهر پرستان خوروین به تاراج می رود
سایت 9 هزار ساله خوروین که 60 تپه مجزا را در بر گرفته سال های طولانی است که بر اثر حفاری و کاوش های غیر مجاز به شدت آسیب دیده و به گفاه کارشناسان میراث فرهنگی شکل اصلی این تپه ها تغییر یافته است.
پرونده استرداد 9 صندوق از آثار متعلق به منطقه خوروين در ساوجبلاغ كه سال‌هاي گذشته به بلژيك قاچاق شده در حالي از سوي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در دست پيگيري است كه اكنون به دليل ثبت نشدن سايت تاريخي خوروين در فهرست آثار ملي قاچاقچيان اشياي عتيقه هنوز بر پيكر آن ضربه وارد مي‌كنند.سايت 9 هزار ساله خوروين كه 60 تپه مجزا را در برگرفته سال‌هاي طولاني است كه بر اثر حفاري و كاوش‌هاي غيرمجاز به شدت آسيب ديده و به گفته بسياري از كارشناسان ميراث فرهنگي شكل اصلي اين تپه‌ها تغيير يافته است. اين تپه‌هاي باستاني چنان چه باستان‌شناسان مي‌گويند، قابليت و پتانسيل‌هاي نهفته بسياري به منظور كاوش و حفاري‌هاي علمي دارند و مي‌توانند بسياري از ابهامات ايجاد شده در تاريخ ايران را باز شناسانند و اسرار بسياري از نحوه زندگي، عملكرد و تمدن مردم ايران باستاني را بازگو كنند.اين همه در حالي است كه اين سايت تاريخي اكنون بدون حفاظت و رسيدگي رها شده است.مادر آثار و اشياي تاريخي كه اكنون براي بازپس گرفتن آنها از بلژيك تلاش مي‌شود از يادها رفته و تنها دل خوشي دوستداران ميراث فرهنگي بازگشت 9 صندوق حاوي آثار كشف شده از اين تپه‌هاي عظيم باستاني است.اكنون به گفته بسياري از كارشناسان ميراث فرهنگي حفاري‌هاي غيرمجاز در اطراف اين 60 تپه تاريخي همچنين ادامه داشته و آثار تاريخي مهرپرستان خوروين به يغما مي‌رود و حفاري‌هاي غير مجاز كه از ديرباز در اين منطقه آغاز شده آسيب‌هاي بسياري را به پيكره اين سايت چند هزار ساله وارد آورده است.«ذكرالله زنجاني»، باستان‌شناس كه مطالعات و پژوهش‌هاي گسترده‌اي درباره آثار تاريخي ساوجبلاغ انجام داده است در اين زمينه مي‌گويد: «در حال حاضر «گنج‌تپه»، يكي از تپه‌هاي تاريخي موجود در خوروين وضعيت بسيار نامناسبي دارد. اين تپه بر اثر خاك‌برداري در سطح بسيار وسيع كاملا تخريب و از شكل اصلي خود خارج شده‌ است.»وي در حالي از اهميت و قابليت‌هاي غني اين تپه‌هاي باستاني مي‌گويد كه اين تپه‌ها در محاصره سودجويي‌ها و منافع شخصي رو به ويراني است. با اين وجود «ناصر خليفي»، رييس اداره ميراث فرهنگي و گردشگري غرب استان تهران از وضعيت سايت خوروين اطلاعات چنداني نداشته و مي‌گويد: «حفاظت و صيانت از بناهاي تاريخي هر شهرستان در حيطه مسئوليت نيروهاي انتظامي آن ناحيه است و اداره ميراث فرهنگي و گردشگري تنها وظيفه آگاه كردن ماموران نيروي انتظامي از وجود اين آثار را دارد تا از طريق آن نهاد نسبت به حفاظت از مكان‌ها و محوطه‌هاي تاريخي، اقدام شود. بر اين اساس ساير اقدامات حفاظتي بر عهده مسئولان اين ارگان دولتي است.»از سوي ديگر «محمد رنجبر»، مسئول دايره جرايم اقتصادي و آگاهي شهرستان هشتگرد نيز از شرايط كنوني سايت خوروين اظهار بي‌اطلاعي كرده و مي‌گويد: «تاكنون در پرونده‌هاي تشكيل شده در زمينه جرايم مرتبط با آثار تاريخي، پرونده‌اي مربوط به اشياي عتيقه مفقوده از سايت تاريخي خوروين وجود نداشته است.»وي مي‌افزايد: «اين اداره هيچ گونه اطلاعات در زمينه تخلف در حيطه ميراث فرهنگي نداشته و به طور كلي ارايه هر گونه اطلاعات در اين مورد بر عهده پاسگاه ميراث فرهنگي و گردشگري شهرستان ساوجبلاغ است.»به دنبال پي‌گيري‌هاي خبرنگار ميراث خبر، دو مامور مستقر در پاسگاه ميراث فرهنگي و گردشگري ساوجبلاغ نيز عنوان كردند نه تنها هيچ گونه بازديدي طي سال‌هاي اخير از آثار تاريخي اين منطقه صورت نگرفته بلكه درباره تپه‌هاي خوروين و ديگر آثار و بناهاي تاريخي موجود در ساوجبلاغ نيز اظهار ناآگاهي و بي‌اطلاعي كردند.«رامين خوش‌دل»، سرباز وظيفه‌اي كه در حدود 1 سال در اين پاسگاه مستقر است در اين باره مي گويد: «بازديد از آثار تاريخي و رسيدگي به بناهاي قديمي در حيطه وظايف ما تعريف نشده است تنها دريافت‌ نامه و يا اعتراض‌هاي مردمي و انتقال آن به اداره ميراث فرهنگي و گردشگري غرب استان تهران از جمله اقداماتي بوده كه تاكنون توسط اين پاسگاه انجام شده است.»«مهدي اكبري»، كارشناس امور راهنمايي فرمانداري ساوجبلاغ نيز در اين زمينه به ميراث خبر گفت: «با توجه به بند 6 آيين‌‌نامه تدوين شده درباره حفاظت آثار تاريخي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور موظف است پيش‌گيري‌هاي لازم را از ستاد كل نيروهاي مصلح جهت تشكيل يگان حفاظت ميراث با توجه به ماده 165 قانون برنامه سوم توسعه انجام دهد تا زمان تشكيل يگان حفاظت ميراث فرهنگي كماكان نيروي انتظامي وظيفه رسيدگي به اين آثار را دارد. به همين خاطر فرمانداري تنها به عنوان ناظر عمل كرده و نيروي انتظامي بايد به اين مشكل رسيدگي كند.»اگرچه مدتي است فرمانده يگان پاسداران ميراث فرهنگي نيز تعيين شده، اما به دليل نبود اعتبارات لازم هنوز فعاليت‌هاي آن به طور جدي آغاز نشده است . به نظر مي‌رسد هنوز چگونگي حفاظت از آثار تاريخي براي مسئولان جدي تلقي نشده و ابهامات بسياري در واگذاري اين وظايف به سازمان‌ها و ارگان‌هاي مربوطه وجود دارد و در اين ميان نيز كسي مسئوليت صيانت از آثار را به عهده نمي‌گيرد. چنانچه «ابوالقاسم حاتمي»، باستان‌شناس مي گويد سايت تاريخي خوروين اگرچه از سال‌هاي 1377 كاوش و حفاري علمي و آثار بسيار حايز اهميتي از آن يافت شده است اما هنوز تمام اين سايت در فهرست آثار فرهنگي _ تاريخي كشور به ثبت نرسيده است تا از حمايت‌هاي قانوني در سطح گسترده بهره‌مند شود. و اين در حالي است كه اين سايت تاريخي تمام معيارهاي مورد نظر ثبت را داراست. چنانچه «ناصر پازوكي»، رييس اداره ثبت اسناد و آثار تاريخي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان تهران در مورد معيارهاي مورد نظر براي ثبت يك اثر در فهرست آثار ملي مي گويد:«قدمت تاريخي بيش از صد سال براي يك اثر و همچنين ارزش‌هاي هنري و يا شأن ملي و تاريخي آن اثر از جمله مواردي است كه يك اثر بايد براي جاي گرفتن در فهرست آثار ملي داشته باشد.» وي در عين حال در مورد ثبت سايت تاريخي خوروين در فهرست ملي تصريح مي كند كه از مجموعه محوطه تاريخي خوروين تنها گنج تپه به شماره 10827 در فهرست آثار ملي قرار گرفته است. سايت تاريخي خوروين در ناحيه مركزي در حدود 80 كيلومتري شمال غربي تهران در شمال جاده كرج به قزوين و در شهر ساوجبلاغ قرار دارد. بررسي‌هاي صورت گرفته در منطقه حدود 60 تپه باستاني را نشان مي‌دهد كه طبق گزارش‌هاي ارايه شده توسط كارشناسان مي‌توان با كشف آهك در منطقه كه احتمال آن دور از ذهن نيست، قدمت آن را به پيش از تاريخ باستان مصريان رساند. حفاري‌هاي علمي صورت گرفته طي دو دوره در سال‌هاي 1328 ه.ش توسط محمود راد و علي حاكمي باستان‌شناس انجام شده است. آخرين پژوهش‌هاي علمي و اصولي در سال 1333 نيز توسط هيات بلژيكي به سرپرستي لوئي والزربرگ صورت گرفته كه در آن زمان آثار بسياري از ايران خارج و به بلژيك منتقل شده است. باستان‌شناسان با توجه به نحوه دفن مردگان به شيوه مهرپرستان ،عنوان مي كنند ساكنان منطقه خوروين آفتاب‌پرست بودند و آيين مهر‌پرستي داشتند.بر اساس كاوش هاي انجام شده ،مشخص شد اجساد مردگان در گورستان‌هاي تاريخي خوروين رو به آفتاب و با لباس و لوازم و زيورآلات متعلق به خود فرد دفن شده است. مطابق كاوش‌هاي انجام شده از اواخر قرن نوزدهم تاكنون كه در نواحي مختلف ايران از مغان تا گرگان (دامنه شمالي البرز) و آذربايجان و قسمت جنوبي دامنه البرز و مشرق ايران انجام گرفته است، آثاري چون اشيا سفالي و مفرغي گنج تپه خوروين به دست آمده كه كم و بيش از لحاظ سبك و اسلوب ساختماني با يكديگر شباهت دارند و همچنين معلوم شد كه تاريخ قدمت اقوامي كه از ظروف سفالي سياه‌رنگ استفاده مي‌كردند تقريبا از نيمه اول هزاره دوم پيش از ميلاد شروع مي‌شده و تا اوايل هزاره اول پيش از ميلاد ختم مي‌شده است و چون اقوام مزبور داراي عقيده‌ها و اسلوب صنعتي مشتركي بودند بايستي آنان را از يك نژاد دانست كه اوضاع طبيعي و موقعيت محلي هر ناحيه تغييرات جزيي در شكل و سبك ظاهري اشيا و طرز زندگي آنان به وجود آوردهاست.آثار و اشياي يافت شده از خوروين شامل كوزه‌ها و ظروفي به شكل قوري ، نعلبكي و ظروف تشتكي شكل و صافي شكل، تنگ‌ها، كاسه‌ها، خمره‌ها، بشقاب‌ها، جام‌ و شيشه و برخي ظروف مذهبي و تشريفاتي است. اين آثار تنها حاصل يك فصل كاوش و حفاري علمي بوده و پيش از اين آثار بسياري از اين منطقه به طور قاچاق از كشور خارج شده است.
منبع: CHN News

زبان باستانی تاتی



روستای کجل، وارث زبان تاتی
روستای کّجل در منطقه ای کوهستانی در نزدیکی میانه در استان زنجان قرار گرفته است. مردم این روستا به زبان تاتی صحبت می کنند.
تاتی یکی از کهن ترین زبانهای ايرانی است که بسیاری از ویژگی های زبانهای باستانی ایرانی را حفظ کرده و به عقیده برخی از زبان شناسان و محققان بازمانده زبان مادی است.
به طور کلی زنجیر مناطق تات نشین از شهرستان تاکستان شروع شده و به سمت جنوب و جنوب شرقی ادامه می یابد و در نهایت در شهرستان بوئین زهرا به روستای تاریخی سگز آباد ختم می شود.
این مورد دیاکونوف، پژوهشگر روسی در کتاب تاریخ ماد نوشته است: هنوز تات ها، تالش ها، گیلک ها و مازندرانی ها به لهجه هایی سخن می گویند که خود بقایایی از زبان هند و اروپایی است که در آغاز زبان ماد شرقی بوده است.
در اين روستا از لحاظ معماری خانه ها به صورت پله ای بر روی هم قرار می گیرند و این به خاطر کوهستانی بودن منطقه است. در داخل خانه بیشتر از اختلاف سطح استفاده می کنند.

موادی که برای ساختمان سازی استفاده می کنند گچ و چوب است و در و دیوار داخل خانه را با رنگهای خالص رنگ آمیزی می کنند.
مردم این منطقه بیشتر به کار گله داری و باغداری و کاشت عدس مشغول هستند و در آمد خود را از این راه به دست می آورند.
بیشتر زنان روستا لباس محلی می پوشند. لباس آنها از پیراهنی به رنگ قرمز همراه با دامن پرچین گلدار تشکیل شده است.
مهارت آنها بیشتر در کار قالیبافی است و فرشهای دست باف خود را در بازار میانه به فروش می رسانند.
جدا کردن گلبرگهای گل محمدی برای پختن مربای گل

۱۳۸۷/۱/۵

خاطراتي از شاپور شهبازي

ریچارد ن. فرای
در سال 1980، هنگاميکه پروفسور شهبازي دانشجوي مدرسه مطالعات شرقي و آفريقايي دانشگاه لندن بود، از او خواستم براي تدريس به زبان فارسي بجاي زبان انگليسي که معمول بود، در دوره تابستاني موسسه آسيايي دانشگاه شيراز به اين شهر بيايد. از آن هنگام شاپور و من دوست شديم و درباره موضوعاتي که بر سر آنها توافق داشتيم يا حتي نداشتيم بارها گفتگو کرديم. اين بخشي از اين گفتگوهاست:
زمان زرتشت:
شاپور شهبازي نسبت به محل زندگي پيامبر خيلي علاقه مند نبود ولي علاقه او در مورد زمان زرتشت بسيار بيشتر بود. من معتقد بودم زرتشت احتمالا در سيستان و يا آراخوزيا مي زيسته ولي در شهري به دوري بلخ درگذشته است. شاپور شهبازي هم معتقد بود که زمان زندگي او در حدود سال 800 پ.م. بوده است. من پيشنهاد کردم چون گاتها و وداها بسيار بهم شبيهند، دانشجويان وداها را بجاي گاتها بخوانند. ولي بعلت اينکه دستور زبان پارسي باستان بسيار کهنه است، گاتها احتمالا بين اين دو زبان قرار مي گيرد. با نياکان داريوش: ويشتاسپه، ارشامه و آريارمنه که تماما نامهايي ايراني دارند، ما به چشپش مي رسيم. شايد بتوان اينطور نتيجه گرفت که نياکان داريوش 3 نسل پيش از او به دين زرتشتي گرويده بودند. اين امر، زمان پيامبر را در سالهاي 750-725 پ.م. قرار مي دهد. البته اين تنها يک فرضيه است ولي بهرحال باعث نزديکي بيشتر من و شاپور شهبازي شد.
کوروش مادي و داريوش هخامنشي:
برخلاف شاپور شهبازي که معتقد به همبستگي دودمان داريوش با خاندان هخامنشي بود، من معتقدم که داريوش بسيار مايل بود تا خود را با ميراث کوروش، که خود دنباله مادها بود، پيوند دهد. اين اصرار او براي هخامنشي بودن بي فايده بود، ايرانيان در آينده هخامنشي چيز بيشتري نديدند ولي يونانيها و سپس روميان به هخامنشي ها ايمان داشتند. اما چرا ايرانيان، عليرغم يادآوري هاي مکرر در متون پارسي باستان، به اين موضوع اعتقاد نداشتند؟ من همچنين فکر مي کنم داريوش يا خشايارشا متني آرامي را بر فراز آرامگاه داريوش برآورده بودند.
دوران پس از هخامنشي در پارس:
فرترکه نماينده سلوکي ها و پارتيان بود و يک شکاف بين آخرين دوره malka با دوره پارتيان ديده مي شود. داريوش و اردشير در يادها مانده بودند ولي هيچ چيز ديگري از هخامنشيان دانسته نبود.
ساسانيان:
اين ايده شاپور شهبازي بود که: در زمان شاهنشاهي شاهپور دوم قدرت کليسا آنقدر فزوني يافت که توانست ديدگاه تاريخي يوناني، رومي و سوري را با ديدگاه سنتي ايرانيان که مبتني بر اوستا بود تعويض کند. من فکر مي کنم از ديدگاه مبلغان مسيحي که در ايران تبليغ مي کردند، دستگاه ديني زرتشتي نيازمند مقابله با ديدگاه سنتي و ناب تاريخي ايراني بود و ديدگاه ايرانيان شرقي نهايتا در همه جا پذيرفته شد.
اين بود شماري از گفت و گوهاي من با شاپور شهبازي
ريچارد نلسون فراي (ايراندوست

گفت و گوی ویژه با استاد فريدون جنيدی :

اشاره :

استاد فريدون جنيدی ، ايران شناس و شاهنامه پژوه ، در بيستم فروردين ماه 1318 در كوهستان ريوند نيشابور ديده به گيتی گشود . دوران نوجوانی و جوانی خود را به پژوهش در شاهنامه فردوسی سپری كرد . در سال 1358 « بنياد نيشابور » را بنيان نهاد و به آموزش زبان های ايرانی و پژوهش های فرهنگی پرداخت . حاصل يک عمر تلاش و كوشش او نگارش كتاب های با ارزشی درباره تاريخ و فرهنگ و زبان های ايرانی است كه از آن ميان می توان به كتاب های « فرهنگ واژه های اوستايی » ، « خود آموز خط و زبان ايران پيش از اسلام » ، « زروان ، سنجش زمان در ايران باستان » ، « نقش جانوران در سخن سعدی » ، « نامه فرهنگ ايران » ، « زمینه شناخت موسيقی ايران » ، « كارنامه ابن سينا » ، « حقوق بشر در جهان امروز و حقوق جهان در ايران باستان » ، « مجموعه یازده جلدی داستان های رستم پهلوان » و … اشاره كرد . چندی پیش درباره جایگاه شاهنامه فردوسی ، گفت و گویی با استاد جنیدی داشتم كه بخش هایی از آن را در این جا با هم می خوانيم :



ایران نامه : به عنوان نخستين پرسش ، بفرماييد كه از ديدگاه شما پيوند با ريشه های تمدن كهن ما كه در شاهنامه فردوسی از آن سخن می رود تا چه اندازه می تواند در ساختن ايرانی نو و بازپيرايی فرهنگ ايران نقش داشته باشد ؟

برای كشوری چون ايران كه كشوری يگانه است و درازترين تاريخ را درميان كشورهای جهان دارد ، بهره وری از ريشه ها ، بهتر به شاخه ها و ميوه ها و دست آوردهای آينده ياری می رساند و هر آيينه اين شاخه ها و ميوه ها بخواهند كه رابطه خودشان را با ريشه ها قطع كنند ، مرگشان حتمی خواهد بود . يعنی اگر از ريشه ها ببريم مرگ آينده فرهنگی كشور قطعی است . خردمندانه نيست كه ما از ريشه ببريم و چندان نيرو از ريشه اين درخت به سوی شاخه ها می آيد كه اين ميوه ها و شاخه ها توان بريدن از ريشه را نخواهند داشت .

ايران ، در ميانه جهان برای هزاران سال تختگاه جهان بود و خرد و دانش و فرهنگ به همه جهان می فرستاد و جهانيان از هنر ، فرهنگ و انديشه ايرانی برخوردار بودند، اما يک تفاوت با كشورهای نو و تازه بنيان نهاده شده دارد و آن اين كه ايران كشوری ريشه دار است ولی برای نمونه انگلستان را 800 سال پيش دزدهای دريايی به وجود آوردند و يا فرانسه را شارلمان 1000 سال پيش پديد آورده ، بنابراين اين كشورها تازه بنياد هستند ، اگر چه در جهان امروز با استفاده از نيروی اقتصادی ، سوق الجيشی و نيروی فرهنگی كه به آن ها كم كم افزوده شد ، در فهرست كشورهای مطرح جهان قرار دارند . ما ايرانيان در تمام گفتارها و كردارهای خودمان ، در زندگی فرمان نياكان خودمان را به جای می آوريم و از فرهنگ نياكان استفاده می كنيم . اين فرمان های خيلی كهن هستند و بسيار فراتر از 1000 سال پيش يا 2000 سال پيش صادر شده اند .

ما که در كشورمان ، تبر سنگی ده هزار ساله داريم ، بايد ببينيم كه ريشه ها در كجاست و اين ريشه ها چگونه بر زمان ما فرمان می رانند . بی گمان آن هنگام كه كشور ايران به نام « خونيرث بامی » تشكيل شد ، هزاران سال بر نياكان ما گذشته بود و تمامی اين قوانين فرهنگی و ملی تكوين پيدا كرده بود و چند هزار سال پس از آن كشور « خونيرث بامی » يا « ايرانويچ » يا كشور امروزی ايران به دست ما رسيده است و امروز هم ما نمی توانيم از فرمان نياكان خود كه به دست ما رسيده سرپيچی كنيم . برای نمونه هر مادر ايرانی به فرزند خودش می گويد كه « دروغ گو دشمن خداست » و می دانيم كه اين گفتار به اين ترتيب در دين مبين اسلام نيامده و مسلم است كه اين گفتار از ايران باستان است و می بينيم كه پس از گذشت سال ها كه از حضور اسلام در ايران می گذرد هنوز از واژه های ايرانی « خدا » ، « پيامبر » و « نماز » استفاده می كنيم . پس می بينيم كه اين فرمان های نياكان ما كه همه ما امروز از آن ها پيروی می كنيم تا چه اندازه كهن ، دقيق و پر صلابت بوده است .

افزون بر اين ها در گذر اين دوران دراز ، بسياری رويدادهای فرهنگی ، اجتماعی و آبادانی ها و جنگ ها در ايران رخ داده كه اين ها می توانند برای ما سرمشق باشند . من در پيش گفتار كتابی كه اكنون زير چاپ است به نام « محمود غزنوی سرآغاز واپس گرايی در ايران » به اين بيت فردوسی اشاره كرده ام :

به جويی كه يک بار بگذشت آب نسازد خردمند از آن جای خواب

پس ما می توانيم با استفاده از رخدادهايی كه در درازای این چند هزار سال روی داده ، برای آينده خودمان خط مشی تعيين كنيم و از تكرار رويدادهای مشابه درد آور پيشگيری كنيم تا از ستم های آينده در امان بمانيم.

مجموعه اين ها ما را وادار می كند كه يک همچون يادگار با ارزشی همچون شاهنامه فردوسی را كه از نياكانمان بر جا مانده و هزاران سال بر جان و روان انديشه ايرانيان فرمان رانده گرامی بداريم و از آن برای بازسازی ، باز پيرايی و زنگارزدايی فرهنگ ايرانی سود ببريم و آينده را بر آن بنيان بگذاريم .


ایران نامه : ايرانيان برای بازنويسی تاريخ خود تا چه اندازه می توانند به شاهنامه استناد كنند و آيا نسخه های اصيلی از شاهنامه امروز در دسترس داريم ؟

فردوسی در پايان شاهنامه يک بيت بسيار زيبا آورده است و آن اين كه :

هر آن كس كه دارد هوش و رای و دين پس از مرگ بر من كند آفرين

يعنی آفرين ايرانيان آينده را از خدا خواسته و چون به هيچ روی به عنوان پادشاه سخن ايران به دربار محمود اعتنا نكرد ، محمود و غزنوی ها از اين موضوع آشفته و رنجيده بودند و تصميم گرفتند كه كاری بكنند تا شاهنامه را به دربار محمود پيوند بزنند و اين گونه به باور خوانندگان بقبولانند كه محمود مشوق فردوسی بوده است ، بنابر اين پس از مرگ فردوسی بايد بخش هايی را به شاهنامه می افزودند و همين كار را هم كردند . برای نمونه در هنگامی كه سيامک می خواهد به جنگ ديو سياه برود ، در يک بيت می خوانيم :

بپوشيد تن را به چرم پلنگ ز جوشن نبود آن كه آيين جنگ


و در بيت ديگر هنگامی که دو سپاه رو در روی هم قرار می گيرند :

سيامک بيامد برهنه تنا برآويخت با غول آهريمنا

در اين جا اين پرسش مطرح می شود كه چگونه خداوند سخن فردوسی، گفته که او جوشن را از تن درآورده و فراموش كرده كه در بيت بالا از پوشيدن جوشن گفته است !؟

مسلم است كه از نظر ما اين موضوع ممكن نيست و متأسفانه انبوه استادانی كه بر روی شاهنامه كار كرده اند به همين يک موضوع ساده هم توجه نكرده اند و از اين دست ابيات كه غزنوی ها ساخته اند در شاهنامه فراوان است و بعدها هم كه نويسندگان و ناسخ ها ، عقايد ، نوشته ها و شرح های خودشان را وارد می كردند و سخن های سبک بسيار وارد شاهنامه شد . خوشبختانه يک ايرانی به نام « حمداله مستوفی » در قرن هشتم به اين موضوع توجه كرده و نوشته است :

ز سهو نويسندگان سر به سر شده كار آن نامه زير و زبر

او بعد هم اشاره می كند كه من 50 نسخه شاهنامه را بررسی كردم و با مقابله آن ها اين نسخه را در حاشيه سفرنامه می نويسم . ملاحظه می كنيد كه يک ايرانی در 600 سال پيش به اين موضوع توجه می كند كه شاهنامه ها آشفته است و نويسندگان در آن ها دست برده اند و ابيات افزوده و دگرگونه فراوان دارد و اگر ملت ايران يک حكومتی داشت كه با فرهنگ ايران آشنا بود ، مسلم بدانيد كه تا به حال يک شاهنامه ويراسته به جهانيان هديه می كرديم . متأسفانه در ابتدا شاهنامه به دست مغول زادگان و اتابكان افتاد و بعد هم به دست حكومت صفوی افتاد كه اصلا به فرهنگ ايران توجه نداشتند و پس از آن هم به دست قاجارها افتاد كه از طوايف تركمان بودند و اصلا با فرهنگ ايرانی آشنايی نداشتند . نتيجه اين شد كه در اين دوران طولانی كه حكومت ايران ملی نبود و به فرهنگ ايران و دستمايه های فرهنگ ايران احترام نمی گذاشت و توجهی به آن نمی كرد ، شاهنامه به اين وضعيت دچار شد .

در اين 60- 50 سال اخير به اين موضوع توجه شده و گروه هايی برخاستند كه شاهنامه هايی را برابر بگذارند و نخستين كار را ايرانيان گريخته كه به روسيه رفته بودند در مسكو انجام دادند و پس از آن ها ، بنياد شاهنامه فردوسی تصميم داشت كه به اين كار دست بزند كه سرانجام دفتر كارشان بسته شد.

در اين زمان يک مرد بزرگوار و استاد فرزانه به نام « دکتر جلال خالقی مطلق » به تنهايی شروع به اين كار كرد و دلاورانه اين كار را كرد و به حق می توانيم او را فرزند فردوسی بناميم ، برای اين كه 34 سال برای انجام اين كار سختی كشيد و به تنهايی كاری را كرد كه بارها و بارها از چاپ انتقادی مسكو ، بهتراست چون آن ها كه چاپ انتقادی مسكو را انجام دادند ، تعداد محدودی از نسخه های شاهنامه را در دست داشتند ولی كاری كه استاد جلال خالقی مطلق انجام داده با نگرش به نسخه های متعدد شاهنامه است و به قدری اين كار دقيق و اساسی و علمی و فرهنگی است كه هرگونه ستايش از سوی ما برای جلال خالقی مطلق سزاوار است و ايشان در خور آفرين فرزندان فردوسی هستند . با همه اين ها بايد با كمک اين همه تلاش هايی كه شده به ويژه شاهنامه ويراسته خالقی مطلق يک شاهنامه ای را ويرايش كرد كه بسيار نزديک به شاهنامه زمان فردوسی باشد .



ایران نامه : آیا می توانیم امیدوار باشیم که به زودی شاهد نتیجه تلاش های شما نیز در باره شاهنامه باشیم ؟

البته. من هم حدود 28 سال است كه مشغول به اين كار هستم و اميد دارم كه در پايان 30 سال من هم اين كار را به ايرانيان هديه كنم و يكايک ابيات افزوده شده را هم نشان دهم که به چه دلیل افزوده شده است . اما كاری ديگر هم دارم به نام « داستان ايران » كه نمونه ای از مضامین آن را در كتاب « زندگی و مهاجرت آريايی ها » مطرح كرده بودم و اين كتاب گزارش و رمزگشايی شاهنامه است و همان طور كه فردوسی می فرمايد :

از او هر چه اندرخورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد

بايد به رمزگشايی شاهنامه بپردازیم و این کارممکن نيست مگر اين كه به ياری اوستا و متون پهلوی و ديگر نوشته های كهن ايران صورت گيرد و خوشبختانه اين مقدمات در نزد من حاصل شد و با آشنايی كه با زبان های ايران باستان دارم و با توجهی كه خداوند به من داد برای نگرش به شاهنامه ، من مشغول نگارش كتاب « داستان ايران » شدم و برای اين كار هم 25 سال يادداشت فراهم آورده ام و اكنون مشغول نگارش آن هستم و فكر می كنم كه حدود يک سال ديگر به پايان برسد و به ملت بزرگ ايران هديه شود .

ایران نامه : به گزارش رويدادهای شاهنامه اشاره كرديد . به نظرشما آن چه كه در شاهنامه فردوسی آمده تا چه حد می توانند برای بازنويسی تاريخ ایران بنيان درستی باشد و اين كه گروهی تصور می كنند كه بخش استوره ای شاهنامه چندان پايه و اساس تاريخی ندارد تا چه حد درست است ؟ آيا اين استوره ها می توانند در بازنويسی تاريخ ايران به کار آیند ؟

من به هيچ روی اعتقاد ندارم كه شاهنامه به 3 بخش استوره ای ، حماسی و تاريخی تقسيم شده است و همه شاهنامه تاریخ است و چنان كه گفتم اين ها همه رمز دارد . اگر به گفتار خود فردوسی توجه كنيم ، می گويد :

تو اين را دروغ و فسانه مدان به يكسان رَوشن زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد

پس می بينيم كه اين ها رمز است و چون بسيار از ما دور بوده به صورت رمز درآمده است .می دانيم كه پس از سرمای بزرگ 200 هزار سال پيش كه در روی كره زمين رخ داده ، چهار سرمای ( يخبندان ) بزرگ ديگر هم روی كره زمين رخ داده و زمان دقيق اين ها را زمين شناسان معين كرده اند و از يک تا چهار شماره گذاری كرده اند و كتاب شاهنامه هر چهار سرمای بزرگ را به ما نشان داده ، پس چگونه است كه اين كتاب با اين همه دقت نمی تواند پايه تاريخ باشد ؟ شاهنامه اصل و ريشه تاريخ است و اين ها را من در كتاب « داستان ايران » باز گو خواهم كرد . تا هيچ كس ديگر نتواند به گونه ديگر به آن ها بنگرد .

ایران نامه : آيا شخصيت هايی همچون « آرش کمان گیر » نیز که در دیگر استوره های ما از آن ها یاد می شود ، حضور تاریخی داشته اند ؟

آرش يک شخصيت نبوده. منظور از آرش ، ايرانيان است ولی چون زمان آن بسيار از ما دور است به صورت رمزی به يک شخصيت تبديل می شود . برای نمونه در استوره « آرش كمان گير » واژه « آرش » در زبان اوستايی در اصل « ائيرخش » است كه « ائير » يعنی « ايرانی » و اين نشان می دهد كه ايرانيان در زمان منوچهر در كوهستان « مانوش » آماده شدند كه تورانيان را به پس برانند و اين كوهستان مانوش در اطراف دماوند است و در اين داستان می بينيم كه « ائيرخش » یا ايرانيان از بالای كوه دماوند تير پرتاب می كنند ، يعنی ايرانيان از فراز كوه ها با جنگ افزار برتر خود كه تير و كمان بوده با تورانی ها مبارزه می كنند و هنگامی كه موفق می شوند كه تورانی ها را به آن سوی « آمودريا » برانند ، ديگر نيروی خود ايرانی ها هم به پايان رسيده بود و تورانی ها هم گريخته بودند و ايرانيان فرصت پيدا می كنند كه به سازمان دهی كشور بپردازد .




ایران نامه : می دانيم كه همه ملت ها به قهرمانانی نياز دارند كه بتوانند آن ها را الگو قرار دهند و در تنگناهای تاریخی و حتا فرهنگی از روش آن ها پيروی كنند . حال اگر ما بپذيريم كه اين قهرمانان استوره ای ما يک شخص نبوده اند و يک رمز يا مفهوم كلی به نام ملت ايران يا مردم آريايی هستند ، آيا فكر نمی كنيد كه قهرمانان ما جایگاه خود را در قلب مردم از دست می دهند و ملت ما در باور خود از داشتن قهرمانی همچون كاوه ، آرش ، رستم و غيره محروم می شوند ؟

رستم ، همواره رستم است و همواره حافظ ايران است و جانش همواره برای ايرانيان سپر بوده است . شما ببينيد كه در بسياری از جنگ های شاهنامه رستم حضور ندارد . اما هيچ كس نمی پرسد كه اگر رستم جهان پهلوان بوده ، پس چرا در بسياری از جنگ ها حضور نداشته است ؟ خوب پاسخ روشن است و آن اين كه در آن زمان سيستان سپاهی براي شركت در جنگ ها نداشته و فرماندهی سپاهيان ايران به دست « گودرز » بوده كه سپهسالار « خوربران » است كه همان مناطق آذربايجان و كردستان است . پس روشن است كه چرا رستم در برخی از جنگ ها نبود ولی ما بايد با پژوهش به اصل واقعيت ها برسيم . اما اين كه می گویید مردم الگو می خواهند ، من می بينم كه در برخی خانواده ها هنوز هم رستم الگو برای بچه هاست و شيرين ترين نام است اما در پژوهش های دانشگاهی و بالاتر بايد به ريشه حقايق توجه كرد . با اين همه در همين جنگ ايران با اعراب كه آن را جنگ تحميلی خوانده اند اين بچه ها كه روی مين می رقصيدند همان گودرز و رستم و گيو و حسين بن منصور حلاج بودند و اين جوانان همگی قهرمان ايران هستند و درود بر روان آن ها باد . ما نمی خواهيم كه اين الگوها و نمادها را از جوانان ايران بگيريم ، اما بايد تحقيقات ادامه پيدا كند .

ایران نامه : در مورد آن بيت كه رستم را يلی از سيستان می داند ، چه نظری داريد ؟

اين ها از افزوده ها هستند و سخن فردوسی درباره رستم اين است :


جهان آفرين تا جهان آفريد سواری چو رستم نيامد پديد

ایران نامه : از شركت شما در اين گفت و گو سپاس فراوان دارم.

يوزف مارکوارت: ايرانشهر در جغرافياي بطلميوس، انتشارات طهوری، ۱۳۸3، ترجمه دکتر مريم ميراحمدي


ايرانشهر يا کشور آريايي ها، عنواني است که ايرانيان در دوره ساساني به سرزمين خود داده بودند. ردپاي اين مفهوم جغرافيايي را مي توان در کتيبه هاي شاپور اول (در کعبه زردشت) و کرتير (در نقش رستم) دنبال کرد. در اين دو کتيبه اسامي ايالات و شهرهاي اصلي ايران عصر ساساني ذکر کرده است و مي توان با توجه به آن، قلمرو سنتي شاهنشاهي ساساني را بازسازي کرد. افزون بر اين سنگ نوشته ها، منبع ديگري موجود است که تصويري مشابه از ايالات، مراکز آنها و شهرهاي اصلي قلمرو ساسانيان به دست دهد. اين اثر منحصر به فرد و ارزشمند متني کوتاه به زبان پهلوي با نام شهرستانهاي ايرانشهر است و در اواخر عصر باستان گردآوري شده است. در اوايل دوره اسلامي مطالب اندکي به متن اصلي اضافه گرديده و در واقع آخرين بازنويسي آن در دوره خلافت عباسي (سده هشتم ميلادي) صورت گرفته است.
شهرستانهاي ايرانشهر تقسيمات مختلف نواحي قلمرو ساساني را بر مي شمرد و فهرستي طولاني از مکان هاي جغرافيايي و اسامي شهرها ارائه مي دهد. از اين جهت براي بررسي جغرافياي اداري ساسانيان منبعي سودمند به شمار مي رود. همچنين نويسنده ناشناس متن به شخصيت هاي افسانه اي و تاريخي که بنا کننده شهرهاي مختلف بوده اند مي پردازد و اسامي پادشاهان ساساني که شهري از خود به يادگار گذاشته اند را ذکر مي کند.
سرزمين ايرانِ عصر ساساني در اين متن به چهار جهت جغرافيايي يا چهار ناحيه (کوست) شرق (خراسان)، غرب (خوربران)، شمال (اپاختر يا کپکوه) و جنوب (نيمروز) تقسيم شده که هر يک به ترتيب بيست و شش، نه، سيزده و نوزده شهرستان را شامل مي شوند.
شباهت هاي موجود ميان متن شهرستانهاي ايرانشهر با اثر موسي خورني1، مورخ ارمني معاصر با ساسانيان، با عنوان جغرافياي موسي خورني، اين نکته را به ذهن مي رساند که متن رساله پهلوي، يکي از منابع مورد استفاده وي بوده است. خورني در تاليف کتاب خود افزون بر متن شهرستانهاي ايرانشهر از کتاب جغرافياي بطلميوس نيز سود مي برده است. در واقع او سرزمين هاي ذکر شده در متن پهلوي را با نوشته بطلميوس مقايسه کرده و توضيحي نيز بر آن افزوده است.
در اواخر سده نوزدهم يوزف مارکوارت (١٩٣٠- ١٨٦٤ م)، دانشمند و ايران شناس آلماني بر آن شد تا کتاب ارزشمند موسي خورني را همراه با توضيحات و تفاسير منتشر نمايد. تغير نام يافتن بسياري از شهرستان ها و مناطق تاريخي و يا از بين رفتن کامل آن ها در طول تاريخ، شرح و تفسير مارکوارت بر اين اثر جغرافيايي را ضروري مي کرد. مارکوارت به دليل شباهت هاي متعددي که رساله شهرستانهاي ايرانشهر با جغرافياي موسي خورني داشت، تصميم گرفت تا بر هر يک به طور مستقل شرح و تفسيري بنويسد. وي اصطلاح باستاني ايرانشهر، برگرفته از متن پهلوي شهرستانهاي ايرانشهر را براي عنوان کتاب خود برگزيد.
تسلط مارکوارت به زبان هاي ايراني، ارمني، يوناني، سرياني و تفسير عالمانه وي بر متن شهرستانهاي ايرانشهر و جغرافياي موسي خورني باعث شده تا کتاب ايرانشهر وي اثري مرجع براي پژوهشگران بعدي محسوب شود. در ايران اثر مارکوارت به فاصله ده سال به صورت دو کتاب مجزا با عناوين ايرانشهر بر مبناي جغرافياي موسي خورني2 و ايرانشهر در جغرافياي بطلميوس توسط دکتر مريم ميراحمدي به فارسي ترجمه شد. مطالب کتاب ايرانشهر در جغرافياي بطلميوس هشت ناحيه ماد، اليمايي (الي مائيس = خوزستان)، پارس، اريک (شرق ماد)، درياي هيرکان، اسکيت ها، بين النهرين و بابل را شامل مي شود. مارکوارت با توجه به منابع و متون ِ کهن و معاصر با موسي خورني، براي هر يک از نواحي هشت گانه مطالب و توضيحاتي را ذکر مي کند. از جمله منابعي که مارکوارت از آنها سود برده مي توان به سفرنامه هوآن - چوانگ (گزارشي درباره مغرب زمين)، نوشته هاي جغرافي دانان و نويسندگان جهان همچون استرابو و آثار برخي از جغرافي دانان و مورخان عصر اسلامي همچون ابن خردادبه، استخري، مقدسي، ابن رسته و يعقوبي اشاره کرد. هر چند برخي از همعصران مارکوارت به شيوه مقايسه اي وي ايراد گرفته و سبک او را مورد نقد قرار مي دادند اما با اين وجود مارکوارت در تمامي آثارش اين شيوه را دنبال کرد و هميشه به آن پايبند ماند.
مارکوارت براي کامل کردن نوشته خود، ملحقاتي به متن اصلي افزوده که مطالبي چون مرزبانان ارمنستان، حدود تاريخي کرمان، تخارستان (طخارستان)، سرزمين کابل و کابلشاه، قندهار و نواحي جيحون را در بر مي گيرد. از اين ميان مبحث مربوط به تخارستان، مفصل تر از ساير موارد است.
از ويژگي هاي کتاب ايرانشهر مي توان به مشخص کردن استان هاي کليسايي، شهرهاي اسقف نشين، مقر مطران هاي مسيحي (نسطوري) و همچنين خط سير نفوذ و ورود مسيحان در ايران عصر ساساني اشاره کرد. مارکوارت در ضمن مقايسه متون و منابع متعدد، برخي مواقع به نکات جالبي بر مي خورد. براي نمونه وي در مي يابد که ميان فهرست شهرهاي خراسان با گزارش جهانگرد چيني، هوان - چوآنگ (٦٤٤- ٦٢٩ م) و همچنين فهرست مالياتي عبدالله بن طاهر از سال ٢١١ و ٢١٢ ارتباط شگفت انگيزي وجود دارد.
اساس پژوهش مارکوارت در تاليف ايرانشهر دو نسخه از متن اصلي کتاب موسي خورني مشهور به نسخه کامل و نسخه خلاصه شده بوده که پيش از اين توسط آرسن سوکري ويرايش شده اند.3 مترجم محترم کتاب حاضر، در پيشگفتار کتاب ايرانشهر در جغرافياي بطلميوس به ناپديد شدن اصل پهلوي رساله شهرستانهاي ايرانشهر اشاره مي کند و تنها منبعي که اين رساله در آن باقي مانده را همان اثر موسي خورني به زبان ارمني مي داند. اين در حالي است که ايشان در پيشگفتار کتاب ايرانشهر بر مبناي جغرافياي موسي خورني آشکارا به ترجمه هاي متعدد فارسي اين رساله اشاره دارد. چنان که مي دانيم اکثر اين ترجمه ها از متن اصل (پهلوي) رساله صورت گرفته است.4 براي مثال ترجمه هايي که توسط سعيد عريان يا تورج دريايي5 از متن شهرستانهاي ايرانشهر به چاپ رسيده، اصل متن پهلوي را نيز ضميمه خود دارند.
حسين کيان راد

پانویسها:

1- از ديگر آثار وي مي توان به تاريخ ارمنستان و ترجمه زندگي اسکندر از يوناني به ارمني اشاره کرد. از اين ميان، کتاب تاريخ ارمنستان تا کنون سه بار و با مشخصات زير به فارسي نيز ترجمه شده است:- موسي خورني، تاريخ ارمنيان، ترجمه اديک باغداساريان، ناشر: مترجم، تهران، ١٣٨٠- موسي خورني، تاريخ ارمنستان، به اهتمام ابراهيم دهکان، انتشارات روزنامه افق اراک، اراک، ١٣٣١- موسي خورني، تاريخ ارمنستان، ترجمه و مقدمه و حواشي گئورگي نعلبنديان، ايروان، ١٩٨٤براي آگاهي بيشتر بنگريد به:- حسين کيان راد، " گرايش به تاريخ عمومي در مکتب تاريخنگاري ارمنستان "، کتاب ماه تاريخ و جغرافيا، سال هفتم، ش ١٢، مهر ١٣٨٣، صص ٣٩-٣٥
2- يوزف مارکوارت، ايرانشهر بر مبناي جغرافياي موسي خورني، ترجمه مريم مير احمدي، تهران، اطلاعات، ١٣٧٣
3- P. Arsen Soukry , Geographie de Moise de Corene, p. 37 f, 40-44, vending 1881.
4- اولين ترجمه فارسي متعلق به صادق هدايت است که با نام شهرستانهاي ايران يک بار در مجله مهر، سال ٧، شماره ١،٢،٣ (ص ٤٧ تا ٥٥،١٢٧ تا ١٣١ و ١٦٩ تا ١٧٤) در سال ١٣٢١ به چاپ رسيد و بار ديگر نيز در مجموعه مقالات هدايت با عنوان نوشته هاي پراکنده (تهران، اميرکبير، ١٣٣٤)، ص ٤١٢ تا ٤٣٣ منتشر شد.- سعيد عريان، " شهرستانهاي ايران"، مجله چيستا، سال ٢، شماره ٥، دي ماه ١٣٦١، ص ٥٩٣ تا ٦١٩.همچنين در متون پهلوي، گردآورنده: جاماسب جي آسانا، ترجمه و گزارش سعيد عريان، کتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران، پاييز ١٣٧١، صص ٦٩- ٦٤.- احمد تفضلي، "شهرستانهاي ايران"، در مجموعه مقالات شهرهاي ايران، به کوشش يوسف کياني، تهران، جهاد دانشگاهي، ١٣٦٨، صص ٣٤٩- ٣٣٢.- محمد جواد مشکور، جغرافياي تاريخي ايران باستان، تهران، دنياي کتاب، ١٣٧١، صص ٢٢٧-٢٢٢.
5- T. Daryaee, Šahrestānīhā ī Ērānšahr, Costa Mesa, Ca, 2002.